أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

339

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) معاويه فرمود تا ايشان را باز آرند . غلامان برفتند و هر دو را از محبس باز آوردند . معاويه با ايشان گفت : ديديد كه چگونه از شما عفو كردم و از سر جهل و سفاهت شما درگذشتم با آنكه مستحقّ عقوبت و مستوجب بند و زندان بوديد . خداى تعالى بر پدر من ابو سفيان رحمت كناد [ 132 ب ] كه چگونه حليم مردى بود كه چنين فرزندان از پشت او بودند . همه حليم ، متواضع و اهل شرم [ 122 ] . حال برخيزيد و به وثاق خويش برويد و از خداى تعالى بترسيد . ائمهء خويش را نيكو گوييد و زبان طعن در ايشان دراز مكنيد تا شما را بهتر باشد . ايشان از نزديك معاويه برخاستند و گفتند : ما مخلوق را در معصيت خالق فرمان نبريم و از جدل تو بر ايشان اطاعت نياريم . پس ، به منزل خويشتن شدند . معاويه جماعتى از خدمتكاران خويش را بر ايشان موكّل كرد تا ايشان به جايى ديگر نروند و ايشان آنجا مقام كردند . ( 354 ) تبعيد كعب بن عبيده در آن سال عثمان به حجّ رفت . چون به مدينه رسيد ، جماعتى از معارف و اكابر كوفه به خدمت امير المؤمنين آمدند و در باب فرستادن مالك اشتر از كوفه به شام با او عتاب كردند و از سعيد بن العاص شكايت نمودند . هم در آن وقت جماعتى از بصره آمدند و از عبد اللّه بن عامر بن كريز كه عامل ايشان بود [ 123 ] دادخواهى نمودند . از جمله شهرها از عمّال امير المؤمنين عثمان شكايتها نوشتند ، چنانچه از حدّ بگذشت . عثمان مصلحت چنين ديد كه عمّال خويش را از شهرها باز خواند . چون حاضر آمدند ايشان را مخاطب قرار داده گفت : اين چه نوع زندگانى است كه شما با خلق خداى تعالى پيش گرفته‌ايد كه جملهء مردمان دور و نزديك ، ترك و تاجيك ، و وضيع [ 124 ] و شريف از شما شكايت مىكنند ؟ ايشان در اين باب هر كدام سخنى به عرض رسانيدند تا قرار بر اين شد كه عثمان از هر يكى عهدى بستد كه با مردمان نيكو زندگانى كنند و طريق عدل و سويّت و حسن سيرت سپرند و با مردم چنان سلوك كنند كه از ايشان هيچ كس را شكايتى نباشد . پس ، ايشان را باز بر سر عمل خويش فرستاد . معاويه را به جانب شام ، عبد اللّه بن عامر را به

--> [ ( 122 ) ] چ . ت . ش : شرّ . [ ( 123 ) ] ل : و از امير بصره كه عامل . . . [ ( 124 ) ] ت : وصى .